ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
49
قصص الانبياء ( فارسى )
قصهء هفدهم شكستن بتان پس ابرهيم چشم مىداشت تا آن روز كه خلق به عيد بيرون شدند . ابرهيم در راه خود را بيمار ساخت و چيزى بر پيشانى بست و از راه بازگشت ، و گفت من بيمارم . قوله تعالى : فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ « 1 » . پس ابرهيم باز آمد و در آن بتخانه رفت ، و او را منع نبودى . تبر برگرفت و همه بتان را پارهپاره كرد مگر بت بزرگتر را تا از آن دين برگردند و آن تبر را بر گردن آن بت بزرگ نهاد و خود بيرون آمد . « 2 » چون مردمان بازگشتند از عيد ، ببتخانه درآمدند ، و ديدند آن بتان را شكسته . گفتند اينكه كرده است با خدايان ما ؟ قوله عزّ و جلّ : مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا . « 3 » خبر در شهر افتاد و خلق گردآمدند ، و بدرگاه نمرود شدند ، كه حال چنين افتاده . نمرود بفرمود كه طلب كنيد تا اينكه كردست . آن مرد كه با ابرهيم مىرفت آن وقت كه گفت من نالانم ، آن مرد گفت كه من ديدم كه يكى از راه بازگشت . گفتند كه بود . گفتند جوانى است كه او را ابرهيم خوانند . قوله تعالى : قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ . « 4 » حق تعالى خبر داد ازيشان كه گفتند مىشنيديم كه اين جوان هميشه بتان ما را بد گويد . نمرود فرمود كه بياريدش . قوله تعالى : قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النَّاسِ . « 5 » گفت بياريد او را بر چشم « 6 » مردمان تا كسى او را ببيند گواهى دهد تا « 7 » مقرّ ] a 36 [ آيد . نمرود دادگر بود هرچند كافر بود و آن مملكت بر وى بدان دراز بماند
--> ( 1 ) - الصآفات 89 ( 2 ) - رفت ( 3 ) - الانبياء 59 ( 4 ) - الانبياء 60 ( 5 ) - الانبياء 61 ( 6 ) - به چشم ( 7 ) - يا